برگزیده‌ها


◘ سخنرانی وحیدجلیلی با موضوع تاریخ جنایات آمریکا و مبانی استکبارستیزی ایرانیان:

راجع به قصه آمریکا قاعدتاً از زوایای مختلفی می‌شود بحث کرد. می‌شود به ماجرا، تاریخی یا سیاسی یا  اعتقادی نگاه کرد.

نکته مقدماتی این است که متأسفانه ما در مورد آمریکا مثل خیلی از چالشهای مهم دیگرمان اطلاعات زیادی نداریم. چه در میان نخبگان و چه در بین  افکار عمومی‌.
 
فقر  آمریکا شناسی !
 
 اگر قرار بود ما به  میزانی که انقلاب اسلامی در این چهل ، پنجاه سال اخیر با آمریکا چالش داشته، در فضای افکار عمومی و نخبگانی‌مان کار فرهنگی و فکری بکنیم خیلی بیشتر از اینها باید تولید محتوا می‌شد. تاریخ آمریکا، ماهیت آمریکا، سیاست آمریکا، نسبتش با ایران و با انقلاب اسلامی خیلی بیش از اینها جای کار داشت. امیدوار هستیم که این چالش اخیر منجر به این بشود که اتفاقی در این حوزه بیفتد.
 
گاهی ابتدایی‌ترین اطلاعات را ، راجع به خود آمریکا  یا  راجع به روابط ایران و  آمریکا نداریم.
 
حتی در فضای دانشگاهی، در مسائلی که خیلی مستقیم به فضای دانشجویی و دانشگاهی ربط پیدا می‌کند و پای آمریکا هم در میان است، می‌بینیم که اطلاعات دانشجویان ما گاه در حد صفر است. مثل ماجرای شانزده آذر.به گفته شاهدان عینی، اولین روزی که در ایران مرگ بر آمریکا گفته شده، شانزده آذر سی و دو بوده. یعنی اصلاً  مرگ بر آمریکا از دانشگاه آغاز شده ولی کمترین اشاره‌ای به این نکته نمی‌شود. حتی بعضا کسانی هم که برای شانزده آذر بزرگداشت برگزار می‌کنند، باز شما می‌بینید که اطلاعی  از این نکته  ندارند.
 
***
به نظر من اولین واکنشی که می‌شود به این چالش جدید داشت، این است که ما آمریکاشناسی‌مان را یک مقدار جدی‌تر بگیریم. لااقل همین متونی که تا حالا تولیده شده را ببینیم. از تاریخ خود آمریکا گرفته تا رابطه ایران و آمریکا.
 
آمریکا  مثل اسرائیل شکل گرفت
 
 می‌دانید که آمریکا تقریباً مثل اسرائیل تأسیس شد.
 
۱۴۹۲ میلادی که پای آقای کریستف کلمب به آمریکا رسید،‌ یک ملتی داشتند آنجا زندگی می‌کردند. اروپایی‌ها به مرور آمدند و آنها را کشتار کردند. قبایل را یکی بعد از دیگری از بین بردند و در آمریکا  به صورت کلنی های جدا از هم و عمدتا تحت پرچم انگلستان ساکن شدند. حالا داستان خود این هم جالب است که تیپهایی که به آمریکا می‌رفتند، چه تیپهایی بودند. یک بخش مهم آنها قاتلها و جنایتکارها و مجرمینی بودند که تحت تعقیب بودند. فرار می‌کردند و خودشان را به آمریکا می‌رساندند که آزاد زندگی بکنند. به ترتیب کلنی‌هایی شکل گرفت.
 
تا حدود سال ۱۷۸۷ که با انقلاب علیه سلطنت بریتانیا  و جنگهایی که به جنگهای استقلال مشهور شد تبدیل به یک دولت مستقل شدند. کشتار سرخپوستها  و تصرف زمین های آنها یکی از  پایه های اصلی شکل گیری تمدن امریکایی بود. امروز بعد از ۵۰۰ سال تعدادسرخپوست ها  حدود  دو میلیون نفر است  در حالی که  بر طبق بعضی آمار ها هنگام ورود کریستف کلمب به آمریکا ۲۵ میلیون سرخپوست در این سرزمین زندگی می کردند !
 
غارت آفریقا
 
 یک پایه دیگر تمدن امریکایی کشتار بزرگتری بود که علیه افریقایی ها انجام شد.
 
میلیون ها آفریقایی  از آفریقا ربوده شدند و در مسیر رسیدن به برده فروشیهای آمریکا مردند یا مریض شدند  و از کشتیهای حمل برده  به دریا ریخته شدند. مردمی که داشتند زندگی شان را  می‌کردند؛  قبیله قبیله می‌دزدیدند و به عنوان برده به بند می‌کشیدند و می‌بردند. این طور هم نیست که آنها همه قبایل وحشی‌ای بوده باشند و بی تمدن و … .
 
چند سال پیش یک تحقیقی را در سوره چاپ کردیم راجع به موسیقی بلوز در آمریکا. یک محققی ‌گفته بود، ما ریشه‌های موسیقی بلوز سیاهان امریکا  را در اذان مسلمان ها پیدا کردیم. این جوری ادعا کرده بود که بخشی از برده‌هایی که اینها از آفریقا آورده بودند، مسلمانان سیاهپوست بودند.
 
رمانی هست  به نام ریشه‌ها . نمی‌دانم خوانده اید یا نه. مال آقای الکس هیلی . خودش از سیاهپوستان آمریکا است. راجع به دوران برده‌داری در آمریکا نوشته. شجره‌نامه خانوادگی خودش هم هست. یعنی زندگی پدر پدربزرگش را نوشته. خیلی رمان جذاب و جالبی است و عمق فجایعی که سفید ها به بار آوردند را نشان می دهد. کتاب دیگری  بود به نام برده‌رقصان. تئاتر آن را همان اوایل انقلاب در تلویزیون ساختند. خیلی کار جذابی هم بود. ماجرای یکی از این کشتی‌هایی بود که از آفریقا برده به آمریکا می‌برد. در آن هم خیلی از این واقعیتها بیان شده بود.
 
قصه های بردگان در آمریکا قصه های عجیب و غریبی است که مجال نیست فعلا به آن  بپردازیم .
 
انقلاب علیه کاپیتولاسیون!
 
جنگ های استقلال هم (حدود ۱۷۷۵)حکایت جالبی دارد . استقلال خواهی این گردن کلفتها و لات و پوت ها   از تصویب یک قانون در کنگره انگلستان اغاز می شود که ۵ بند دارد .یک بند آن افزایش مالیات هاست.یک بند دیگرش قانون کاپیتولاسیون است که  انگلیسی ها اسمش را قانون عدالت گذاشته بودند و جرج واشنگتن از آن به قانون جنایت ! تعبیر می کند . بماند که دویست سال بعد همین قانون را به ایران تحمیل کردند  , وامام را به خاطر اعتراض به این قانون از ایران به ترکیه تبعید کردند. جرقه از یک اتفاق کوچکی در بوستون شروع می‌شود و بعد به همه ایالتهای آمریکا گسترش پیدا می‌کند. با خود همین ها می‌شود آمریکا را به چالش کشید. انگلیسی‌ها به چای مالیات وضع کرده بودند. آمریکایی‌ها مخالفت کردند و گفتند، چرا این قدر ظالمانه از ما مالیات می‌گیرید؟ما که در مجلس بریتانیا نماینده نداریم  چرا باید مالیات بدهیم؟ آنها گفتند همین است که هست. باید مالیاتها را بدهید. این ها آن کشتی‌ای که از انگلیس آمده بود و چای آورده بود،‌ در سواحل آمریکا غرق کردند و از آنجا انقلاب آمریکا شکل‌گرفت. یعنی در مبادلات اقتصادیشان حاضر نبودند مالیات بیشتر بدهند و این را نشانه ظلم می‌دانستند و در حد انقلاب علیهش می ایستادند. کشورهای دیگری هم بودند. استرالیا بود. کانادا بود. اما  اینها تا همین الآنش هم تحت‌الحمایه هستند و فرماندار استرالیا و کانادا را ملکه انگلیس انتخاب می‌کند.
 
بالاخره با حدود صدهزار کشته از دو طرف ،آمریکا از انگلستان مستقل شد.
 
ششصد هزار کشته در چهار سال!
 
حدود صد سال بعد از جنگهای استقلال  خود این ایالتهای داخلی وارد یک جنگ خونین شدند و شمالیها و جنوبیها  در عرض ۴ سال  ششصد هزار نفر از هم را کشتند!(۱۸۶۰ تا ۱۸۶۴)
 
جنگهای داخلی با غلبه شمالیها که نماینده سرمایه داری صنعتی بودند  بر جنوبیها که به کشاورزی متکی بودند تمام شد.
 
جنوبیها خیلی  برده داشتند و شمالی ها به کارگر  نیاز داشتند و بالاخره توانستند نیروی کار جنوبیها را به اسم لغو برده داری  از چنگشان در بیاورند و از مزارع به کارخانه ها بکشند. شاید یک دلیلی که دولتهای آمریکا این همه به جنگ افروزی در بیرون مرزهایشان علاقه دارند این باشد که از پتانسیل داخل آمریکا برای کشتن همدیگر خبر دارند.ملتی که توانسته اند در عرض چهارسال با امکانات صدوپنجاه سال پیش ؛۶۰۰ هزار نفر از همدیگر را بکشند معلوم است چه اشتها و پتانسیلی برای جنگ داخلی دارند و باید یک جوری این ظرفیت را فرافکنی و به نقاط دیگر دنیا مثل  کره و ویتنام و افغانستان و عراق و … منتقل کرد.
 
سرمایه داری صنعتی
 
اتفاقات چند دهه آخر قرن نوزدهم که مقارن شکل گیری انحصارات بزرگ صنعتی در آمریکاست خودش یک  فصل جداگانه می طلبد.کتاب “سرمایه داری آمریکا” از ماریان دبوزی خشونت عجیب و غریب  و فرهنگ وحشیانه ای را که این انحصارات ایجاب کردند ؛توضیح داده است.
 
وبلن یک جامعه شناس –اقتصاددان نروژی تبار است که موسس مکتب نهاد گرا و رویکرد فرهنگی به اقتصاد محسوب می شود .او در کتاب نظریه طبقه مرفه که به فارسی هم ترجمه شده است این دوران را  با یک نگاه گزنده انتقادی تحلیل کرده است. شما تاریخ اواخر قرن نوزده را که بخوانید، تاریخ بر آمدن انحصارات صنعتی در آمریکا است، سرمایه‌دارها که با همدیگر درگیر می‌شدند چه جانورهایی بودند و با خودشان چه جوری رفتار می‌کردند. بخوانید و ببینید، سرمایه‌داری آمریکا چه جوری شکل گرفت.
 
کابوی وحشی سوار بر اسب تکنولوژی
 
تا رسید به جنگ جهانی اول. از جنگ جهانی اول کم کم به عنوان یک قدرت جهانی ظهور کردند. در جنگ جهانی دوم که دیگر قدرت بلامنازع غرب شدند.
 
در  همان جنگ جهانی دوم ، باز  آن  خصیصه آمریکایی به شکل خیلی واضح و وقیحی خودش را نشان می‌دهد. بنیانگذاران اینها در دوره تأسیس کشورشان ،  نشان داده بودند که هر گونه ظلم، هر گونه رفتار غیر انسانی را برای تمتع و رفاه بیشتر به رسمیت می‌شناسند. از کشتار سرخپوستان بگیرید تا بلایی که سر آفریقا آوردند.
 
پس امریکا کشوری بود  که تاسیسش مشحون است از فجایع ضد انسانی.
 
بعد هم  که به جنگ جهانی دوم رسیدند و قدرت اول دنیا شدند. ماجرای بمب اتمی که اینها در هیروشیما و ناکازاکی منفجر کردند،  این خوی سبعیت و وحشیگری آمریکایی را در عالیترین شکل نشان می‌دهد. حالا اگر تا دیروز کابوی بودند و اسب داشتند، امروز بر تکنولوژی و عالیترین دستاوردهای علمی بشر هم مسلط شده‌اند. بعد هم توجیه می‌کنند که ما آن دوتا بمب را منفجر کردیم که جنگ تمام بشود. هدف وسیله را توجیه می‌کند. ما می‌خواستیم به ژاپن نشان بدهیم که قدرت داریم و اگر ادامه بدهی فلان می‌کنیم. ژاپن که این همه جزیره دارد. می‌رفتی و بمبت را در یک جزیره غیر مسکونی منفجر می‌کردی که آن جزیره زیر آب برود. چرا توی شهر منفجر می‌کنی که دهها هزار نفر انسان را نابود کنی و عوارض آن تا دهها سال بعد و تا همین امروزش باقی مانده باشد.
 
این خوی وحشیگری و شیطان صفتی کانه در ذات آنها است.
 
آزمایشگاه های سلاح کشتار جمعی در کنار  کتابخانه های حقوق بشر
 
 بمب اتم کی منفجر می‌شود؟ موقعی که تمام فیلسوفان لیبرال دمکراسی و لیبرال سرمایه‌داری همه حرفهایشان را زده‌اند. کتابهایشان را منتشر کرده‌اند. مبانی شان را گفته‌اند. در همان دوره‌ای هم که برده‌داری رواج داشت، مباحث مربوط به آزاد شدن بشر از انواع و اقسام قیدها در بین فلاسفه غرب حاکم  بود . آزمایشگاه های سلاح های کشتار جمعی شان دیوار به دیوار کتابخانه های حقوق بشرشان است! دهها سال بعد از مرگ جان استوارت میل، صد و هفتاد سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه! و در حالی که  نظریات حقوق بشریشان دهها سال قبلش تدوین شده بود اینها بمب اتم را منفجر کردند.
 
این که امام می‌گوید شیطان بزرگ، یک تعبیر ژورنالیستی نیست. یک تعبیر کاملاً واقع‌بینانه و ذات بینانه  است. بعدش ماجرای ویتنام، در ویتنام ابتدا یک بخش دیگری از غرب حضور  داشت. فرانسویها زورشان نرسید. آمریکایی‌ها گفتند، شما بیایید کنار. ما می‌رویم و مسأله را حل می‌کنیم. در ماجرای ویتنام شما می‌بینید که یک سری مخالفت هایی  در مخالفت با این جنگ طولانی خشونت بار و پر تلفات  در داخل خود آمریکا شکل می‌گیرد. در سال ۱۹۷۱ در دانشگاه ایالتی کنت، دانشجوها تظاهرات می‌کنند. ارتش آمریکا، نه پلیس آمریکا، ارتش آمریکا وارد می‌شود و دانشجوها را به گلوله می‌بندند. چهارتا از دانشجوها کشته می‌شوند. دوتایشان دختر بودند و دوتایشان پسر. به همین راحتی چهارتا دانشجو را می‌کشند. هفته بعدش در یک دانشگاه دیگر تظاهراتی در اعتراض به این کشتار صورت می‌گیرد. باز آنجا هم حمله می‌کنند و یکی دو نفر کشته می‌شوند. بعد هم همه خفه می‌شوند. این مال قرن هفده و شانزده نیست. هزار و نهصد و هفتاد و یک. دوره نیکسون. که چرا شما گفتید که ارتش آمریکا باید از ویتنام برگردد! همه عاملان کشتار هم در دادگاه تبرئه شدند و هیچکس تحت  پیگرد قرار نگرفت. این را مفصل در یکی از شماره‌های راه چاپ کردیم. توی اینترنت هم بگردید هست. در نهایت ۵۰ هزار آمریکایی و یک میلیون  ویتنامی کشته شدند و آمریکا شکست خورد و فرار کرد!
 
 یا دخالتهایی که اینها در کشورهای دیگر کردند. در آمریکای لاتین که مفصل است . حالا در کوبا که زورشان نرسید. در نیکاراگوئه، در شیلی، تعارف نداشتند. آقای آلنده رئیس جمهور منتخب مردم، به راحتی علیه او کودتا کردند. دهها هزار نفر را با وحشیانه‌ترین شکل کشتند. ماجرای ویکتور خارا را بخوانید. ویکتور خارا یک هنرمند مشهور آمریکای لاتین است که نوازنده و خواننده است. هنرمندانشان را هم کشتند و سالها یک دیکتاتوری خشن و مستبد را حاکم کردند. آقای پابلو نرودا  یکی از مشهورترین شعرای جهان است. شیلیایی است. بعد از ماجرای کودتا یک  کتاب دارد به نام :” انگیزه نیکسون‌کشی”!  در بیان نفرتش از دولت کودتاچی آمریکا.
 
کودتای ۲۸ مرداد و کشتار ۱۶ آذر
 
 در همین دوره بعد  از جنگ جهانی دوم، ماجرای دخالتشان در ایران، در قصه کودتای بیست و هشت مرداد که جزو اسناد فاش شده خودشان هم هست. فیلم  مستند آذرخش اعترافات اینها را کامل آورده:” بله. ما با این قدر پول  وارد تهران شدیم. کودتا راه انداختیم” یک روزولت نامی است. ظاهراً از خانواده مشهور روزولت است. فیلم جالبی است.
 
کودتای بیست و هشت مرداد اتفاق می‌افتد. در مقابل ملتی که یک بار در مشروطه شکست خورده. یعنی مشروطه‌اش به استبداد رضاخانی رسیده. بیست سال استبداد رضاخانی را تحمل کرده. در دهه بیست ؛دو مرتبه به خودش آمده و یک تحرکی به خودش داده. تا آمد استقلالش را به دست بیاورد و خودش برای سرنوشت خودش تصمیم بگیرد، باز آمریکایی‌ها کودتا کردند و یک دیکتاتوری بیست و پنج ساله را حاکم کردند. بیست و هشت مرداد کودتا اتفاق می‌افتد. چند ماه بعدش در آذر ۳۲، معاون رئیس جمهور آمریکا، آقای نیکسون به ایران می‌آید که ببیند احوال کودتا چطور است. اوضاع بر وفق مراد هست یا نیست. از دو سه روز قبلش در دانشگاه تهران تظاهراتهایی شروع می‌شود. قرار است نیکسون بیاید، دانشجوها از سیزدهم چهاردهم در دانشگاه تهران شلوغ می‌کنند. روز شانزدهم به دانشگاه می‌ریزند و سه نفر از  دانشجویان را می‌کشند و، به قول دکتر شریعتی اینها را به پای نیکسون قربانی می‌کنند که نیکسون در یک فضای آرام وارد بشود. دهها نفر هم زخمی می شوند.که مصطفی چمران هم یکی از این هاست.
 
دو روز بعد از کشتار شانزده آذر آقای نیکسون تعمداً به همان جایی می‌رود که دانشجوها را کشته‌اند. یعنی در خود دانشگاه تهران سخنرانی می‌کند که ضرب شستش را نشان بدهد که  فکر نکنید که چهارتا دانشجو می‌توانند مقابل قدرتی مثل آمریکا بایستند! متن سخنرانی آقای نیکسون هست. در همین فیلم آذرخش هم آمده. جالبتر این که آقای نیکسون یک عکس یادگاری می‌گیرد. عکسش هم هست. اساتید و رئیس دانشگاه تهران کنار آقای نیکسون می‌ایستند. دو روز بعد از کشتار شانزده آذر یک عکس یادگاری با او می‌گیرند. آقای سیدحسن تقی‌زاده مظهر روشنفکری ایران یک خطابه‌ای خطاب به نیکسون می‌خواند. فکر می‌کنید که مثلاً مجنون دارد در باره لیلی حرف می‌زند. یعنی متن خطابه‌اش این جوری است:”  گر خانه محقر است و تاریک    بر دیده روشنت نشانم! ای بزرگ، ای فلان…” یک خطابه عجیب و غریبی است.
 
این که می‌بینیم این روزها باز یک عده از حضرات آمریکا پرست سر بر آورده‌اند، سابقه دارد. اینها از پدر روشنفکری ایران  آقای تقی‌زاده به طور ژنتیک به ارث برده‌اند.
 
شاه:خودم در خدمتم!
 
هفت هشت سال بعد از کودتا که دیگر شاه کاملا حاکم می‌شود و دیکتاتوری کامل برقرار است، آمریکایی‌ها تصمیم می‌گیرند که در اقمار خودشان و در دولتهای تحت نفوذ خودشان، متناسب با توسعه آمریکایی و استعمار آمریکایی تغییراتی ایجاد بکنند. در ایران شخصی به نام علی امینی را سر کار می‌آورند که نخست وزیر می‌شود. بعد از یک مدتی شاه پیش آمریکایی‌ها می‌رود و می‌گوید، شما هر کاری که می‌خواهید بکنید، بگویید من خودم انجام بدهم. مستقیم با خودم کار کنید. اینها در تاریخ هست. چیز پشت پرده ای نیست. دوره کندی است. آنها هم می‌گویند باشد. اشکالی ندارد. بحث انقلاب سفید در کشور مطرح می‌شود. سوگند به قرآن را حذف کردن و اینها. لایحه انجمنهای ولایتی و ایالتی و بعدش هم انقلاب سفید.
 
از اینجا است که امام درگیر می‌شود. می‌خواهم بگویم که نقطه شروع انقلاب ما هم باز یک ربطی به آمریکا داشته. شاه می‌خواهد سیاستهای آمریکایی را در کشور اجرا کند و زیرساختها را به سمت خواست آمریکایی ها ‌ ببرد.
 
جلال ال احمد  در کتاب نفرین زمین  در قالب داستانی ، بلایی را که انقلاب سفید بر سر کشاورزی ایران آورد توصیف کرده است.
 
قیام امام و سرکوب مردم
 
 از سال چهل و یک دیگر امام بلند می‌شود و شروع می‌کند به درگیر شدن. در نوروز چهل و دو به فیضیه حمله می‌کنند. یعنی همان اتفاقی که ده سال پیشش در دانشگاه افتاده بود، این بار در حوزه تکرار می شود. می‌گویند دانشگاه را که خفه کردیم. این دفعه حوزه می‌خواهد بلند شود. آنجا هم یک طلبه‌ای شهید می‌شود. شهید یونس رودباری. طلبه‌ها یک کتک مفصلی می‌خورند و یک خفقانی ایجاد می‌شود. تا دو سه ماه بعدش که محرم شروع می‌شود. امام در سخنرانیهای محرمش شروع می‌کند به شکستن این جو خفقان و روز عاشورا آن سخنرانی آتشین را می‌کند. امام عاشورا  سخنرانی می‌کند و دوازده محرم می‌آیند و امام را دستگیر می‌کنند و به زندان قزل قلعه منتقل می‌کنند و پانزده خرداد اتفاق می‌افتد. دوازده محرم مصادف با پانزده خرداد است که ملت در اعتراض به زندانی شدن امام  به خیابان ها می‌ریزند و کشتار پانزده خرداد اتفاق می‌افتد. رژیم هم جریانات نخبگانی را سرکوب می‌کند و هم جریانات توده‌ای را. در دوره نخست وزیری اسدالله علم. خوبی اینها این است که خاطراتش همه‌اش هست. حالا راجع به پانزده خرداد بحث خیلی زیاد است. امام یک مدتی را زندان بوده. از زندان که آزاد می‌شود، فضا به شدت خفقا‌ن‌آور است. هم رژیم سیستم امنیتی خودش را خیلی تجهیز کرده، هم این که در داخل حوزه راجع به حضرت امام حرفهای خیلی جدی و شدیدی شروع می‌شود:” تو مردم را به کشتن دادی و تو می‌خواهی خودت  شهرت پیدا کنی و این حرفها…” امام خلاصه‌ای از اینها را در نامه‌اش، به سید حمید روحانی گفته که چه تهمتهایی به امام زدند. تو شهرت‌طلبی و تو ماجراجو هستی! تا می‌رسد به آبان چهل و سه که ماجرای کاپیتولاسیون پیش می‌آید. امام باز در مورد این قضیه واکنش تندی نشان می‌دهد. آن سخنرانی مشهور امام که باز پای آمریکا در میان است. یعنی همیشه در مبارزات شصت سال اخیر که نگاه می‌کنید، پای آمریکا در میان است. اینجا است که دیگر امام را زندانی نمی‌کنند. شبانه امام را می‌گیرند و سوار هواپیما می‌کنند و تبعیدش می‌کنند. از کشور بیرون می‌اندازند که  تو چرا به حاکمیت آمریکا در ایران اعتراض کردی! یک مرجع تقلیدی را در آن سطح به همین راحتی، صرفاً به خاطر توهین به آمریکا می‌گیرند و از کشور بیرون می‌اندازند. تا پانزده سال.
 
نایب السلطنه :ژنرال هایزر!
 
حوادث می‌رسد تا سال پنجاه و هفت و انقلاب اسلامی و  باز علیرغم اینکه آمریکا همه تلاشش را به کار می بندد و ژنرال هایزر در ماههای آخر سکان کشور را به دست می گیرد و ارتشبدهای رژیم شاه مثل سرباز  از او مستقیم دستور می گیرند که در خاطراتش اینها را نقل کرده  که مثلا گفتم دیگر تیر هوایی بس است لوله اسلحه ها را پایین بیاورید و …  اما در نهایت  انقلاب پیروز می‌شود. و باز  در اسناد لانه جاسوسی هست که از بهمن پنجاه و هفت تا آبان پنجاه و هشت، داشته چه اتفاقهایی می‌افتاده است.
 
امام و تثبیت جمهوریت در برابر  معاملات نخبگانی
 
 اگر بخواهیم بفهمیم که امام که  بود و انقلاب اسلامی چه بود، به نظر من این اتفاقات اخیر خیلی به درد ما می‌خورد. ماجرای بیداری اسلامی و ماجرای مصر و اینها. فقط یک مقایسه‌ای صورت بدهید و ببینید که امام که  بود و شاهکار امام چه بود. در شرایطی که کشور به هم خورده. شما روزنامه‌های سال پنجاه و هشت را ورق بزنید. اطلاعات و کیهان هست. هر کس گردنی برافراشته و حزبی درست کرده. هر کس یک ادعایی دارد. امام دو سه‌تا کار می‌کند. یک: تثبیت جمهوریت. اگر امام توده‌ها را پای کار نمی‌آورد، مجبور بود که با نخبگان کار کند. نخبگان در طول تاریخ نشان داده‌اند که آمادگی بالایی برای معامله دارند. نخبگان سیاسی و حتی نخبگان دانشگاهی و بعضاً حتی نخبگان حوزوی. امام هنوز دو ماه از انقلاب نگذشته، می‌گوید رفراندوم کنید. امام در سال پنجاه و هشت، پنج‌تا انتخابات پشت سر هم برگزار می‌کند. انتخابات دوازده فروردین برای همین موضوع. بعد انتخابات مجلس خبرگان. بعد  همه‌پرسی تأیید قانون اساسی. بعد انتخابات ریاست جمهوری و بعد انتخابات مجلس. در یک سال پنج‌تا انتخابات سراسری در یک کشور انقلاب‌زده‌ای که هر طرفش یکی سر بلند کرده. در سیستان و بلوچستان یک اتفاقی افتاد. در گنبد و ترکمن صحرا یک اتفاقی افتاده. فضا در کردستان به شدت به هم ریخته. در خوزستان خلق عرب بلند شده‌اند. در خود تهران انواع و اقسام درگیری ها و انا رجل زدن ها هست. شما کتاب شهید رجب‌بیگی را بخوانید. فضای سال پنجاه و هشت و پنجاه و نه دستتان می‌آید که چه فضایی بود.
 
خداحافظ مارکسیسم!
 
سیزده آبان پنجاه و هشت، حالا با خطی که کلیاتش را امام می‌دهد، دانشجویان می‌ریزند و انتقام شانزده آذر و پانزده خرداد و همه جنایات آمریکا را می‌گیرند. لانه جاسوسی را که به معنای دقیقش لانه جاسوسی است و تلاش می‌کند که یک بیست و هشت مرداد دیگری را رقم بزند  تسخیر می‌کنند. کل معادلات به هم می‌ریزد. از جوانب مختلف. یکی در فضای بین‌المللی که آمریکا می‌فهمد خمینی نه آلنده است، نه مصدق است که فکر کنیم می‌توانیم بازی کنیم. یک مقدار بازی بازی کنیم و چهارتا جاسوس نفوذی را هم بفرستیم و قصه را تمام کنیم. نه محمد مرسی است. آن چنان سیلی‌ای می‌خورد که یک دفعه سرش را بلند می‌کند و تازه می‌فهمد که انقلاب اسلامی یعنی چه.
 
تازه آمریکا یک کم متوجه می‌شود که با کی طرف است و تفکر اسلام ناب یعنی چه و می‌فهمد که این یک انقلاب سیاسی با چهارتا شعار سوسیالیستی و مردم‌گرایی و عدالتخواهی و فلان نیست. قضیه خیلی عمیقتر از این حرفها است. شما کتاب آقای میشل فوکو را بخوانید. بت پست مدرنیسم ایشان است دیگر. ایشان موقع انقلاب در ایران بوده. سال هزار و نهصد و هفتاد و نه. یک کتاب کوچکی دارد که انقلاب ایران را روایت کرده است. فوکو که در قله متفکرین پست مدرن غرب است، سال انقلاب به ایران می آید. یعنی آنهایی که یک مقدار هوشمند بودند، کم کم می‌فهمند که دارد در عالم یک اتفاقی می‌افتد. چون تا حالا که در دنیا کم انقلاب نشده بود. دهها انقلاب مارکسیستی و کمونیستی در منطقه خود ما اتفاق افتاده بود. از افغانستان گرفته تا یمن و خیلی از کشورهای دیگر. انقلابهای ناسیونالیستی مثل عبدالناصر.
 
شیطان بزرگ
 
امام نمی‌گذارد که سطح این چالش در سطح سیاست باقی بماند. امام عمق چالش را نشان می‌دهد. شما ببینید، همین واژه شیطان بزرگ. این را با مسلمانهای غیر ایرانی صحبت کنید. می‌گویند وقتی امام این تعبیر را به کار برد، اصلاً نگاه ما به عالم را زیر و رو کرد. تعبیر شیطان بزرگ ظاهرش این است که حمله به آمریکا و حمله به غرب است. حمله به یک نیروی بیرونی است. در حالی که همزمان، یک حمله به متحجرین و قاعدین داخلی هم هست. چرا؟ چون آنها دین را به مثابه یک رابطه صرفا فردی با خدا تعبیر می‌کنند. بزرگترین چالشی که پیش روی انسان متدین هست را صرفاً در حوزه فردیتش تعریف می‌کنند. چالش با گناهان فردی . با شیطان لعین مبارزه کن. اگر وسوسه است، این کار را نکن و فلان. شیطان آنها شیطان کوچکی است. صرفاً در مسائل فردی انسان را وسوسه می‌کند.
 
وقتی که امام ‌گفت شیطان بزرگ، دین را از آن حالت انتزاعی مسیحیزه صرفاً ملکوتی آسمانی که به زمین کاری ندارد، متحول می کند  و عینی می‌کند. واقعی می‌کند. مثل آن حضراتی که زمانی که امام حسین داشت در کربلا می‌جنگید. ماجرای ربیع بن خثیم  مشهور است. او داشت با نفس خودش، با شیطان مبارزه می‌کرد. ربیع بن خثیم  یکی از هفت زاهد برتر جهان اسلام در دوره امام حسین بود. یک قبری کنده بود و توی قبر زندگی می‌کرد. شبانه‌روز توی قبر به درگاه خدا استغاثه می‌کرد و …. یک نفر از مریدانش آمد و گفت، از عراق خبر رسیده که حسین بن علی را کشتند. سرش را بلند کرد و گفت، اِ حسین بن علی را کشتند؟ عجب بد کاری کردند!خیلی بد کاری کردند. آقای مطهری می‌گوید، ایشان تا مدتها به خاطر این جمله به درگاه خدا استغفار می‌کرد که خدایا، چرا از مرگ حسین بن علی اظهار تأسف کردم.؟ چرا خودم را دنیا آلودم. حرف سیاسی زدم و از تو غافل شدم! یک چنین جانورهایی در امت اسلامی ارج و قرب پیدا کرده بودند که امام حسین به مسلخ رفت. وگرنه از امام حسین ابلیس‌شناس‌تر و شیطان‌شناس‌تر کیست؟ ولی امام حسین می‌آید در میدان عملی مبارزه واقعی با شیاطین امروزی، در آن حد که خودش و خانواده و فرزندانش تکه تکه بشوند تا اسلام زنده بماند. حالا ربیع بن خثیم  می‌گوید، تو چه نیازی به این کارها داری؟ بنشین و در راه خدا ذکر بگو.
 
شیطان بزرگ یک تعبیری بود که گفتمان ساخت. مسلمانها تا این جمله را شنیدند، نگاه آنها به عالم عوض شد. آمریکا شیطان بزرگ است! مرگ بر آمریکا بگویید و عبادت کنید. مرگ بر آمریکا یک ذکر است. ضمن این که یک زبان جهانی هم دارد. یعنی برای مسیحی‌ها هم جالب است. آمریکا شیطان بزرگ!
 
که می‌گوید؟ یک عالم روحانی که مرجع تقلید است. مظهر تدین و دینداری است. وقتی که این را یک مسیحی هم نگاه می‌کند، می‌بیند که حرف دینی دارد می‌شنود. با یک زبان جهانی. با این دوتا کلمه خیلی می‌شود حرف زد:” شیطان بزرگ.”.چگالی این دوتا کلمه خیلی بالا است. خیلی حرف سنگینی است. هم متحجرین را می‌زند، هم آمریکا را می‌زند. هم با یک زبان جهانی و بین‌المللی حرف می‌زند. همین تعبیر به اندازه ده‌تا مقاله حرف برای گفتن دارد. ابعاد عینی خیر و شر را ترسیم می‌کند و از سطح سیاسی به سطح اعتقادی می‌برد.
 
برائت و ولایت
 
 و مفهوم برائت را زنده می کند. امام از یک طرف مفهوم ولایت را طرح می‌کند. ولایت فقیه را تثبیت می‌کند. از طرف دیگر ولایت فقیه صرفاً یک واژه نیست. یک شعار نیست. ولایت فقیه بخشی از یک منظومه فکری است که ما در آن منظومه یک مفهوم جدی دیگر به نام برائت داریم. اشداء علی الکفار رحماء بینهم. اینها لازم و ملزوم همدیگر هستند. یعنی شما نمی‌توانید اشدا علی الکفار نباشی و رحما بینهم باشی. یعنی برائت مقدمه ولایت است. ولایت به معنای وسیع خودش. این را آقای خامنه‌ای مفصلاً راجع بهش صحبت کرده اند. هم در بحثهای قبل از انقلاب ایشان هست و، هم در بحثهای اخیر ایشان هست. آقا بحث ولایت را صرفاً بحث عمودی نمی‌داند. به یک ولایت افقی هم معتقد است. می‌گوید ولایت یعنی پیوند بین مردم. همبستگی و  همدلی بین مردم. المومنون والمومنات بعضهم اولیاء بعض .
 
همین آقای روحانی، مصاحبه‌ای که چند سال پیش کرده و در اینترنت هست. فکر می‌کنم روزنامه اطلاعات مصاحبه کرده بود. تیترش این است: “شعار زیبای مرگ بر آمریکا ملت ما را با هم متحد کرده است.” و درست می‌گوید.
 
کسانی که می‌گویند ما دلمان برای مردم می‌سوزد . به این ملت رحم کنید. ما می‌خواهیم به این ملت رحم کنیم. رحم به این ملت این است که اشداء علی الکفار باشیم.
 
شما همین را با ماجراهای مصر مقایسه کنید. اخوان المسلمین یک تشکیلات بسیار مدعی است. رفتار بچگانه و احمقانه‌ای که این آدم، با چه تبختری و با چه تفرعنی توی تهران نشان داد که  ما به شما ایرانی ها نیازی نداریم. حتی حاضر نشد به دیدار آقا برود. احمق! حالا آقای خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی هم نه، بالاخره ایشان کسی است که کتاب سید قطب را   ترجمه کرده. کتاب مرشد اخوان المسلمین را. این قدر متبختر و متفرعن برخورد کرد. حتی حاضر نشد سفارت اسرائیل را ببندد. حاضر نشد کمپ دیوید را ملغی کند. حتی حاضر نشد مرگ بر اسرائیل بگوید. مرگ بر آمریکا پیشکش. یعنی این قدر هم با غرب راه آمد. یک آدم هم نیست. تشکیلات اخوان المسلمین به آن عظمت با بیش از هفتاد هشتاد سال سابقه، با کلی ادعا، با آمریکا چقدر دل داد و قلوه گرفت و کلاری بیاید وکاترین برود و … این برود وآن بیایدو … . در عرض یک سال و نیم انقلاب مصر  را به باد دادند.
 
در اینجا آن مبانی مهم است. حالا می‌فهمیم که امام چه کار کرد. ایران هم در معرض این خطر بود. ما دو بار هم این شکست را خورده بودیم. هم در مشروطه و هم در نهضت نفت، ملت آمدند و فداکاری کردند. آن همه هزینه دادند و به جای خوبی هم رسید. بعد یک دفعه برگشت و به صد و هشتاد درجه ضد خودش تبدیل شد. غربیها فکر می‌کردند که خمینی هم آخوند خراسانی است یا کاشانی است و موفق می‌شوند دورش بزنند. یک دفعه نفهمیدند که از کجا خوردند.
 
جالب است. در پانزده خرداد که امام را می‌گیرند. امام یک مدتی انفرادی است. بعد از یک مدتی به او اجازه می‌دهند که در سلول کتاب داشته باشد. امام می‌گوید،‌ دوتا کتاب برای من بیاورید. اینها در اسناد جلد بیست و دو صحیفه امام هست. یکی یک کتاب فقهی است: “مستدرک الوسائل “و دیگری  کتاب تاریخ مشروطه کسروی. امام توی سلول می‌نشینند و تاریخ می‌خوانند. نگاه تاریخی امام خیلی قوی است. امام خیلی نگاه عینی و واقع‌بینانه دارد. یعنی امام این جوری نیست که صرفاً بنشیند و به مباحث کلامی و فلسفی مشغول باشد. حالا من توی حجره‌ام بنشینم و یک چیزی درست کنم به اسم ولایت فقیه و بگویم، عجب نظریه قشنگی است. نه! امام کاملاً نفس به نفس واقعیت اجتماعی‌اش قدم می‌زند. حتی در گفته‌های امام هست که  دورانی که  ایشان طلبه بوده، بیست سالش بوده ،  امام می‌گوید،‌ من از قم بلند می‌شدم و به تهران می‌آمدم. می‌رفتم مجلس فقط به خاطر این که مدرس را ببینم. وقتی که امام از مدرس حرف می‌زند، چشمهایش برق می‌زند. امامی که این قدر عظمت داشت، در مقابل مدرس این قدر تأثیرپذیر بود. می گفت شما یادتان نیست. من جوان بودم و به مجلس می‌رفتم. مدرس که وارد می‌شد، اصلاً فضا عوض می‌شد. یعنی امام از همان زمانی که یک طلبه جوان بود، در صحنه‌های اصلی جامعه حضور داشت. همه چیز را رصد می‌کرد و تحلیل میدانی و واقع‌بینانه و از نزدیک داشت. امام از همه علمای ما و از همه روشنفکران ما واقع‌بین تر بود و تفکر عینی‌تری داشت.
 
امامی که سال هزار و سیصد بلند می‌شود و به تهران می‌آید که مدرس را ببیند، اگر در سال پنجاه و هشت می‌گوید مرگ بر آمریکا، اگر می‌گوید شیطان بزرگ، یک تجربه عمیق و گسترده تاریخی دارد. همین تاریخ مشروطه را بعداً امام یک ذکر خیری هم ازش می‌کند. این کتاب کسروی خیلی کتاب خوبی است. باید آن دوره را مطالعه کرد و دید  چه جوری روشنفکرها و غربیها توانستند مردم و روحانیون را فریب بدهند و اوضاع را برگردانند.
 
پس کاری که امام در انقلاب اسلامی کرد، چالش سیاسی با آمریکا را به یک چالش اعتقادی تبدیل کرد و مبانی اعتقادی آن را روشن کرد.
 
خطری که امروز وجود دارد این است. مسأله، مسأله مذاکره با آمریکا نیست. مسأله حتی مسأله رابطه با آمریکا هم نیست. ارتباط ما با شوروی قطع نشد و از اول انقلاب مرگ بر شورویمان را هم می‌گفتیم. بیست و پنج سال است که با انگلستان رابطه داریم و مرگ بر انگلیس مان را هم می‌گوییم. یعنی دلیلی ندارد که. ..  .بر فرض لازم شد که ارتباط ما با آمریکا برقرار بشود.
 
ولایت آمریکا !
 
اتفاقاتی که این روزها دارد می‌افتد اصلاً بحث اقتصاد و سیاست خارجی و اینها نیست. غرب زده ها  می‌گویند، باید سر این مبنای انقلاب را زیر آب کرد. استکبارستیزی را بایدگرفت. بحث این نیست که ما با آمریکا تعامل سیاسی بکنیم. با آمریکا بازی سیاسی راه بیندازیم. حرف این است که ما باید آمریکا را دوست داشته باشیم ! ما باید انزجار از آمریکا را از دلمان بیرون کنیم و به جای آن باید محبت آمریکایی‌ها در دل ایرانی‌ها بنشیند. حرف این است. یعنی ولایت و برائت را عوض بکنیم. صرفاً بحث خوش‌بینی هم نیست. نه. می‌گویند این نگاه باید بیاید تا قلبت. مرگ بر آمریکا یعنی چی؟ مرگ بر آمریکا یعنی خشونت! آن طرف دارند می‌گویند، گزینه جنگ روی میز است. یعنی عملاً دارد شما را به مرگ تهدید می‌کند. این را خشونت نمی‌داند. بعد ما که داریم پاسخ این همه جنایت را صرفاً با حنجره‌مان می‌دهیم، از بیست و هشت مرداد بگیر بیا تا پانزده خرداد، بیا تا پنجاه و هفت بیا تا توطئه‌های پنجاه و هشت، بیا تا جنگ هشت ساله، اینها چقدر وقیح هستند. اینها هشت سال، آن اواخر که صدام داشت شکست می‌خورد، خود آمریکا وارد جنگ شد. اسکله‌های نفتی ما را زد. سه‌تا کشتی ما را غرق کرد. اینها مال دویست سال پیش نیست.
 
مال بیست و پنج سال پیش است. حتی دانشجویان بسیجی ما اطلاع ندارند. ناو سهند را غرق کرد. ناو سبلان را غرق کرد. ایستگاه نفتی سلمان را محاصره کرد و منهدم کرد. مستقیم با ما وارد جنگ شد. هواپیمای مسافربری ما را با دویست و نودتا سرنشین زد. هواپیمای مسافربری! نه تنها این کار را کرد، بعد هم گفت اشتباه شده. بعد که گفت اشتباه شده، فردایش آمد و به آقای ویل راجرز مدال افتخار داد و در لوح افتخارش نوشته: به خاطر عملیات موفق شما در خلیج فارس! کسی که اشتباه به این بزرگی می‌کند و گاف به این گندگی می‌دهد که دیگر مدال افتخار دادن ندارد! استکبار که می‌گویند یعنی این. یعنی ظلم می‌کند و گردن افرازی هم می‌کند. افتخار می‌کند به این که من ستمگر هستم. افتخار می‌کند به این که من آدمکش هستم. افتخار می‌کند به این که من هیچ حق انسانی را به رسمیت نمی‌شناسم. من قدرت دارم. شیطان بزرگ  یعنی این: استکبار.
 
***
الآن قصه چیست؟ چرا این قدر عجله دارند؟ الآن چه نیاز ی است که شما حذف مرگ بر آمریکا را طرح کنید؟ چرا؟ چون اینها می‌دانند، مذاکرات که نمی‌تواند به نتیجه برسد. اینها می‌گویند تا قبل از این که تقش در بیاید و یک بار دیگر آمریکا در امتحان مردم ایران مردود بشود، آن موقع دیگر خیلی سخت می‌شود مرگ بر آمریکا را از این ملت گرفت، پس همین الآن باید کار را تمام کرد . حتی تا قبل از این که مذاکرات ژنو شروع بشود، مرگ بر آمریکا را تعطیل کنید! که دیگر نه راه پس داشته باشید و نه راه پیش. این بخش از پشتوانه فرهنگی اجتماعی انقلاب اسلامی را نابود کنیم. چرا؟ چون ما می‌خواهیم در این کشور خیلی کارها بکنیم. تا موقعی که آتش زیر خاکستر وجود داشته باشد، تا موقعی که شعار مرگ بر آمریکا وجود داشته باشد، نخواهیم توانست. تازه مگر چه کسانی مرگ بر آمریکا را می‌گویند؟ مرگ بر آمریکا را که طرفداران شما نمی‌گویند. مرگ بر آمریکا را همین حزب‌اللهی‌ها می‌آیند و در نماز جمعه می گویند. آقای نیاوران‌نشین به بالا، تو کی مرگ بر آمریکا گفتی که حالا بخواهی ترکش کنی؟!” نه. شماها هم نباید بگویید!در نماز جمعه هم نباید بگویند! در روز قدس هم نباید مرگ بر آمریکا بگویند”!شعاری که این همه استدلال پشتش هست.
 
ضمن این که شعار اختصاصی ما هم نیست. در کل دنیا هست. بله. البته نگاه ما عمیقتر است. مرگ بر آمریکایی که ما می‌گوییم، صرفاً یک وجه سیاسی ندارد. ولی از کره جنوبی تا فیلیپین، تا لیبی تا آمریکای لاتین، تا خود آمریکا در ماجرای نود و نه درصد  مرگ بر آمریکا می گویند. یکی از این روشنفکرها نمی‌آید بگوید که آقا، این نود و نه درصد چه بود؟ آنها این همه دانشجو را با گاز فلفل و با دستبند گرفتند و سرکوب کردند، انگار نه انگار! و بعد کی و در چه شرایطی ما باید مرگ بر آمریکا را ترک کنیم؟ خیلی جالب است. امروز این دوتا رئیس جمهور با هم حرف می‌زنند و فردایش دولت آمریکا هشتصد هزار کارمند خودش را اخراج می‌کند! مرخصی بدون حقوق می‌دهد. نان شب هشتصد هزار کارمندش را ندارد! اینها می‌گویند بارک الله! حکومتداری یعنی این. نه این که ما می‌خواهیم یارانه را قطع کنیم، جرأت نداریم. این چه ملتی است که خمینی درست کرده. ملت برای خودشان حق قائل هستند. مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر اشرافیت. یعنی مرگ بر حاکمیت قبیلگی بر جامعه. دویست سال است که دارند مدیریت می‌کنند. همان چپ و راست خودمان است ها. عجب مدل جالبی دارند. از آن طرف اشراف می‌آیند و حکومت می‌کنند، چهار سال بعد از آن طرف آن یکی اشراف می‌آیند و حکومت می‌کنند. دویست سال است که دمکراتیک است. دمکراتیک یعنی این. ببین، دویست سال است که هیچ پاپتی‌ای نتوانسته به ریاست جمهوری آمریکا برسد! هیچ آدمی فراتر از این دوتا حزب نتوانسته بیاید و حاکم بشود. عجب مدل خوبی است. همان است که خودمان در ایران ساخته بودیم. یک هفت هشت سالی به هم ریخت. ما باید به همان مدل آمریکایی برگردیم. اوباما چه فرقی با بوش دارد؟ تفاوت کاندیداهای ریاست جمهوری ما بیشتر است یا تفاوت کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا؟ فرصت انتخاب برای ملت ما وسیعتر است یا برای آمریکایی‌ها؟ مثلاً کلینتون، ریگان، بوش، کارتر، اوباما با هم چقدر فرق دارند؟ یکی می‌گوید مثلاً نرخ مالیات دو و هفت دهم درصد، آن یکی می‌گوید دو و شش هم درصد. یک کارناوالی راه می‌اندازند. یک خیمه‌شب بازی راه می‌اندازند. عجب دمکراسی‌ای! عجب مناظره‌های آزادی! دویست سال است که غیر از این دوتا حزب اصلاً در آمریکا وجود ندارد.
 
مرگ بر آمریکا یعنی مرگ براین  الگوی لیبرال سرمایه‌داری . یعنی که ما خودمان الگوی مستقل داریم. مرگ بر آمریکا صرفاً یک شعار سیاسی نیست.  این است که عذابشان می‌دهد. اذیتشان می‌کند. مرگ بر آمریکا می‌شنوند، به هم می‌ریزند. به بتهایشان توهین شده. خیلی هم تلاش می‌کنند که شیطان بزرگ به کدخدا تبدیل بشود. تفکرها را نگاه بکنید. گفت و گوها را نگاه بکنید:” ما باید خودمان را درست بکنیم. عالم درست است. ما باید واقع‌بینانه چشم بر همه واقعیتها ببندیم. بر همه جنایات آمریکا باید چشم ببندیم. بر همین وضع دراماتیک اقتصادی  امروز  آمریکا هم باید چشم ببندیم. “
 
***
آن کاری که ماها باید در این مقطع صورت بدهیم این است. آن زنجیره انسانی که دور یوسی‌اف بستید، امروز باید دور شعار مرگ بر آمریکا ببندید. چون مرگ بر آمریکا ساخته شده در اینجا. برائت و استکبارستیزی و استقلال‌خواهی معدن غنی‌سازی ظرفیتهای این ملت است. مصریها سی سال بردگی آمریکا را کردند. به کجا رسیدند؟ تقریباً یک کشوری مشابه ایران است. جمعیتش نزدیک به جمعیت ایران است. سابقه تمدنی آن مشابه ایران است. سابقه نخبگانی آن مشابه ایران است. کلی جریانات اسلامی از زمان شیخ عبده در آن وجود داشته تا حسن البنا  بزرگانی مثل ناصر داشته و … . الآن او کجا است و ما کجا هستیم؟
 
این سانتریفیوژرا می‌خواهند از ما بگیرند. این از انرژی هسته‌ای مهمتر است. حتی اگر ما این را بدهیم و انرژی هسته‌ای بگیریم نمی‌ارزد. چون ما انرژی هسته‌ای را هم به مدد همین مرگ بر آمریکا به دست آوردیم. یعنی مرگ بر مدل آمریکایی. مرگ بر مدل سرسپردگی. یعنی در دل مرگ بر آمریکا هزارتا زنده باد هست. اینها نمی‌خواهند آن مرگ را از ما بگیرند. می‌خواهند آن زنده بادها را از ما بگیرند. حرفشان این است که:نگویید  زنده باد احمدی روشن، زنده باد شهریاری، زنده باد تفکر استکبارستیز استقلال‌خواه پیشرفت‌گرا.
 
ما نیازی نداریم که در این مقطع خیلی هیجانی رفتار کنیم. بی‌غیرت هم نباید باشیم. عرض من این است که این قدر حرف برای گفتن داریم. پشت مرگ بر آمریکا؛  منطق هست. منطق محکم و اگر نتوانیم از این شعار دفاع بکنیم، از بیعرضگی ما است. انقلاب دوره‌های مختلفی را گذرانده و این دوره هم می‌گذرد. اگر ما درست عمل بکنیم و همت داشته باشیم، این تهدید هم به فرصت تبدیل خواهد شد.